امده ام تا ظلمت را از رنگ سیا شب بگیرم و برم...
بر سر و پامان به نرمی می خزید
روی کاشیهای ایوان دست نور
سایه هامان را شتابان می کشید
موج رنگین افق پایان نداشت
آسمان از عطر روز آکنده بود
گرد ما گویی حریر ابرها
پرده نیلوفری افکنده بود
((دوستت دارم)) خموش و خسته جان
ولی تو
...........
نه امیدی که بر آن خوش کنم دل
نه پیغامی نه پیک آشنایی
نه در چشمی نگاه فتنه سازی
نه آهنگ پر از موج صدایی
چاره ای نیست باید رفت!!!
من عشقتو به همه دنیا نمیدم
حتی وقتی که نیستی پیشم
میخواستم عاشق بشم که تو از......
اما نمیشه
داره به سرم میزنه که از این تنهایی خلاص شم
اما..............
به من بگو بازار عشق کجاست؟ تا من عشقت را خریدار شوم. نامهربان من با غلامت مدارا کن. نگذار در خرابه ای سرد و خالی قلبش منجمد شود٬ یخ بزند.
من در خودم گمشده ام آیا کسی مرا می شناسد؟
حالا دیگه از قبل هم تنها تر شدم
تو رو به همه مقدسات قسم
نرو......
کوشش بسیار نامد سودمند
عشق دریایی کرانه ناپدید
کی توان کردن شنا ای هوشمند
عشق را خواهی تا پایان بری
بس که پسندیده باید ناپسند
زشت باید دید و انگارید خوب
زهرخورد و انگارید قند
تو سنی کردم ندانستم همی
کز کشیدن تنگ تر گردد کمند
هر مرد جمله ایست
زن جمله ایست
نیز
بر کاغذ بلندخیابان
در شهر ما یک آبجو
یک قهوه یک سلام
چون واژه های ربط
دنیای جمله ها ی پیشین را پیوند می زند
آوندهای آجری جوی
از کوچه های تنگ گل آلود
آمیب های خواب رضایت را
در خانه های مردم بیمار می برند
لیوان من
لیوان تو
لیوان او
سرشار چون همیشه ز آمیب های خواب
در کافه ما به یاد کسی باده می زنیم
دنگ دنگ
نوش نوش نوش
در نیمه های شب
بر کاغذ بلند خیابان
یک جمله نقش بست
تیر بلند برق که بیدار مانده است
با واژه ی پلید طناب ربط
مفهوم جمله را
با روزهای خالی
پیوند می زند

