تبليغاتX
مرهم درد

امده ام تا ظلمت را از رنگ سیا شب بگیرم و برم...

+ نوشته شده در ساعت 21:22 توسط اشکان |


خفته بودبم و شعاع آفتاب

بر سر و پامان به نرمی می خزید

روی کاشیهای ایوان دست نور

سایه هامان را شتابان می کشید

موج رنگین افق پایان نداشت

آسمان از عطر روز آکنده بود

گرد ما گویی حریر ابرها

پرده نیلوفری افکنده بود

((دوستت دارم)) خموش و خسته جان

ولی تو

...........

+ نوشته شده در ساعت 16:58 توسط اشکان |


 

نه امیدی که بر آن خوش کنم دل

نه پیغامی نه پیک آشنایی

نه در چشمی نگاه فتنه سازی

نه آهنگ پر از موج صدایی

چاره ای نیست باید رفت!!!

+ نوشته شده در ساعت 18:40 توسط اشکان |


<a href="http://tinypic.com" target="_blank"><img src="http://i16.tinypic.com/6xpwlxy.jpg" border="0" alt="Image and video hosting by TinyPic"></a>

من عشقتو به همه دنیا نمیدم

حتی وقتی که نیستی پیشم

میخواستم عاشق بشم که تو از......

اما نمیشه

داره به سرم میزنه که از این تنهایی خلاص شم

اما..............

+ نوشته شده در ساعت 13:40 توسط اشکان |


 به من بگو بازار عشق کجاست؟

تا من عشقت را خریدار شوم.

نامهربان من با غلامت مدارا کن.

نگذار در خرابه ای سرد و خالی

قلبش منجمد شود٬ یخ بزند.

+ نوشته شده در ساعت 19:14 توسط اشکان |


<a href="http://tinypic.com" target="_blank"><img src="http://i17.tinypic.com/8g6867c.jpg" border="0" alt="Image and video hosting by TinyPic"></a>

من در خودم گمشده ام آیا کسی مرا می شناسد؟

+ نوشته شده در ساعت 12:45 توسط اشکان |


گناه من این بود که آیینه فروش شهر کوران شدم!!!
+ نوشته شده در ساعت 19:2 توسط اشکان


دیگه حالا با فکر اینکه می خوای بری دارم دیوونه می شم

حالا دیگه از قبل هم تنها تر شدم

تو رو به همه مقدسات قسم

نرو......

+ نوشته شده در ساعت 19:2 توسط اشکان |


عشق او باز اوردم به بند

کوشش بسیار نامد سودمند

عشق دریایی کرانه ناپدید

کی توان کردن شنا ای هوشمند

عشق را خواهی تا پایان بری

بس که پسندیده باید ناپسند

زشت باید دید و انگارید خوب

زهرخورد و انگارید قند

تو سنی کردم ندانستم همی     

کز کشیدن تنگ تر گردد کمند

+ نوشته شده در ساعت 19:1 توسط اشکان


بر کاغذ بلند خیابان


هر مرد جمله ایست


زن جمله ایست


نیز


بر کاغذ بلندخیابان


در شهر ما یک آبجو


یک قهوه یک سلام


چون واژه های ربط


دنیای جمله ها ی پیشین را پیوند می زند


آوندهای آجری جوی


از کوچه های تنگ گل آلود


آمیب های خواب رضایت را


در خانه های مردم بیمار می برند


لیوان من


لیوان تو


لیوان او


سرشار چون همیشه ز آمیب های خواب


در کافه ما به یاد کسی باده می زنیم


دنگ دنگ


نوش نوش نوش


در نیمه های شب


بر کاغذ بلند خیابان


یک جمله نقش بست


تیر بلند برق که بیدار مانده است


با واژه ی پلید طناب ربط


مفهوم جمله را


با روزهای خالی


پیوند می زند

+ نوشته شده در ساعت 19:0 توسط اشکان